آشیانه ی عشق
آنچه در این وبلاک مشاهده می گردد حرف و حدیث های به داستان راستان از عشق و تنهایی می باشد
ماسک کوچک کننده بینی
ماسک چندکاره مخصوص بینی پاک کننده، کوچک کننده و فرم دهنده |
پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|
قسمت پنجاه
ایام دیگر را به تایپ یادنانه ( سالهای 80 الی 87 ) پرداخته ؛ هر چند عصر جمعه یک دو سه ساعتی جهت شرکت در مراسم چهل شادروان حمید قاسمی نژاد در مسجد الــــجواد بلوار کاج میدان آزادگان کرج با تهیه و تنظیم و آخرین ویرایش ذیل حضور یافتم .
به نام نامی حــــق
در سکوت حمید با حمید بخوانیم :
زندگی با تولد ؛ یا کمی پیش از آن ؛ آغاز می گردد ؛ اما همین زندگی معنا ی دیگر خود را ؛ از مـــرگ می ستاند .
و مرگ ؛ در مقابل همه ی آنچه را که از حمید ما گرفت بهایش را هم پرداخت.
بهایی که توانست باآن بسی بیش از آنچه داده است ( مرگ) را باز پس گیرد . و همچون مولوی معشوقه ی تنهایی حمید ؛ عمری جاودان را از مرگ طلب کند و با جان دل بخوانـــد :
مرگ ما هست ؛ عـــروسی ابــــــد ســر آن چیست ؟ هـــواله احــــــــد
مرگ اگر مرد است گو نزد مــــن آی تا در آغــــوشش بگیـــــرم تنگ تنگ
من از او عـــــــمری سـتانم جاودان او ز مــــن دلــقی ســتاند رنگ رنگ
و تفسیر زندگی ؛ بدون درک عمیق مسئله مرگ امکان نداشته است . همچنان که هیچ جمله ای را تا پایان نگرفته باشد و به نقطه نرسانند ؛ علما و دانشمندان و عرفا و فیلسوفان؛ اجازه ی تفسیر و معنا بر آن نداده اند .
نقطه ( پایان یک جمله ) ؛ همیشه به ما اجازه می دهد که در باره ی معنا و صدق و کذب جمله قضاوت کنیم و تا پیش از نقطه ؛ فقط باید انتظار کشید . این است که مرگ یک « نقطه » درپایان زندگی است و همه ی انسانها در سیر طبیعی زندگی شان در انتظار آنند . و اینک ( پس از مرگ و نقطه ی پایانی حمید) ما با او در سکوت به حرف می نشینیم !
بدیهی است وقتی در پایان عبارتی کوتاه یا بلند نقطه می گذاریم ؛ در واقع به خواننده ی خود اجازه داده ایم که در باره آن و معنای ساده یا دشوارش ؛ داوری کند .
که اگر بر شیطان خرده گرفته اند و نوشته اند« عجله کار شیطان است . » از این باب بود چرا که صبر نکرد تا بداندکه با آن خاک ؛ چه روحی خواهند آمیخت و بر آن روح چه سرنوشتی خواهندنگاشت .
مرگ و آن نقطه ی زندگی را می توان زیبا تر به اتفاق حمید نوشت که:
· به شدت زندگی کنیدتا آگاهی از مرگ را تشویق نمائید.
· مرگ را بزرگترین متعادل کننده و همسان کننده بدانیم و بی هیچ هراس و شرمی مستقیم در چشمان مرگ نگاه کنیم.
· واقعیت مرگ را بپذیریم و مرگ را خاتمه و نقطه ی زندگی بدانیم.
· مرگ را پدیده ای کاملاً طبیعی بپنداریم؛ درست به اندازه ی زندگی .
· مرگ را توافقی بین خود و خدای خود و جاودانه زیستن و پروانه شدن پنداریم و لحظه ی انتخاب آنرا هم به عهده ی خدای خود بگذاریم.
و برای پیدا کردن معنای زندگی ؛ اگر بدان اعتقادی داشته باشیم راه های بسیار برای پیمودن بیابیم و یکی از این راه ها را مرگ « نقطه ی پایان زندگی ! » نـــه ضد زندگانی ؛ بدانیم .
و این اندیشه را بپذیریم که :
« اگر چه سیر طبیعی انسان از زندگی به مرگ است ؛ اما سیر نظری و اندیشه گری آن باید از مرگ به زندگی باشد . چرا که نقطه ی پایان زندگیست و بس ! »
که همانا ؛ نگاه به زندگی و معنا و حقیقت آن از این زاویه که دستاوردهای ویژه ای دارد ؛ نمی تـــوان از آنها چشم پوشید و یا آنها را پشت گوش انداخت .
و زاویه ی دیگری که نزدیک به این چشم انداز حیرت انگیز است ؛ همان اختلاط مرگ و زندگی درهم است . یعنی یکی را بدون دیگری ؛ به میدان بحث نیآوردن و یا ؛
« مرگ را پدیده ای کاملاً طبیعی پنداشت ؛ درست به اندازه ی زندگی . » و همواره یکی را چشم دیگری دیــدن .
به نگاه دیگر ؛ دیـــن هم که خواهان کنترل و دخالت در زنده ترین بخش های زندگی است و پیروان خود را همواره به اندیشیدن در باره ی مرگ و جهان پس از آن وا می دارد .
و این توصیه ؛ گویی بیشتر برای آن است که بتواند زندگی آدمیان را سر و سامان دهـــــد .
مرگ و همه ی آنچه در باره ی آن می دانیم و در متون دینی هم خوانده ایم ؛ عامل مؤثری در تربیت اخلاقی و تنظیم روابط سالم میان انسان هاست . از این رو است می توان ادعا کرد که بیشترین فایده ی " مرگ اندیشی " برای زندگی است .
و باید :
« به شدت زندگی کرد تا آگاهی از مرگ را تشویق نمود . »
و چنین تاثیر و تاثری است که نمودهای عینی فراوانی در فکر و عمل ما مسلمانان داشته و دارد .
و شاید این باشد ؛ مسلمانان همواره کوشیده اند مردگان خود را در نزدیک ترین مکان به محل زندگی خود به خاک بسپارند و شما پیشکسوتان بهتر از ما آگاهید در مهندسی شهرهای قدیم هم ؛ همیشه گورستان ها متصل و گاه در میانه ی شهر و روستا بوده است و اگر اکنون به شیوه ی فرهنگ ها و ملت هایی که آهنگ فراموش کردن مرگ را دارند و گورستان های خود را در دورترین مکان ممکن می سازند ؛ نوعی دوری و گریز از فرهنگ دینی و زندگی به شمار آید .
در میان مسلمانان ؛ آنچه بیشتر و رایج تر بوده است ؛ برگزاری مراسم پی در پی و متناوب برای مردگان ؛ از تشیع پیکر بی جان گرفته تا شب سوم ؛ هفتم ؛ چهلم ؛ سال و یاد بودها و . . .
هر چند متاسفانه این رسوم نیز در مقابل جشن هایی که برای تولد می گیریم ؛ در حال فراموشیت.
سنت های شرقی ؛ پیش از این ؛ بیشتر به مرگ و پیامدهای آن توجه داشته اند ؛ ولی اکنون به تاسی از فرهنگ و سنت های مدرن ؛ اهمیت و اهتمامی که به تولد می دهند ؛ بیش از توجه ای است که به مرگ دارند . این در حالی است که بیشتر به تولدها اهمیت می دهند و هر ولادتی را بهانه ای برای جشن و شادمانی می کنند ؛ در نتیجه بیشتر زندگی (مرگ ) را فراموش می کنیم . بی توجه به اینکه هر چه بیشتر به مرگ باندیشیم ؛ لذت بیشتری از زندگی خود می بریم .
آمیختگی مرگ و زندگی را سلطان حقیقت « انا لله و انا الیه راجعون » می شناسد و مـــولوی ؛ « معشوقه ی تنهایی حمید» ؛ تعبیر این جهان و آن جهان را نمی پسندد و نهیب محکم می زند که این قدر این جهان و آن جهان نگویید زیرا آن دو ؛ یک جوهر و حقیقتند:
چند گـویی این جهان و آن جهان آن جهان بین وین جهان آمیخته
و مرگ جز وفا کردن به عهد و باز پس دهی تن عاریتی نیست . مرگ پایانی غم انگیز نداشته و ندارد .
آیه ای که در قرآن مجید مرگ را زنده تر از زندگی عاریتی می شمرد ؛ آیه 42 سوره زمر می باشد :
الله یتوفی الانفس حین موتها والتی لم تمت فی منا مها فیمسک التی قضی علیها الموت و یرسل الاخری إلی اجل مسمی إن فی ذلک لا یت لقوم یتفکرون
v
خدااست که وقت مرگ ارواح خلق را می گیرد و آنرا که هنوز مرگش فرا نرسیده در حال خواب روحش را قبض می کند. سپس آنرا که حکم به مرگش کرده جانش را نگاه می دارد و آنرا که نکرده به بدنش می فرستد تا وقت معین مرگ . در این کار نیز ادله ی قدرت الهی برای متفکران پدیدار است
v
مرگ را می توان رویدادی طبیعی و ناگریز ؛ همچون برف و باران دانست و گاه آن را به حرکت ستارگان در آسمان تشبیه کرد ؛ و از این باب است باید خوشحال بود که حمیدمان به زندگی جاوید رسید ؛ چرا که مرگ بزرگترین متعادل کننده و همسان کننده است .
و : « زندگی ادامه دارد ... !»
دوستان مقیم کرج :... ؛ ... ؛ ... ؛ ... ؛ ...؛ ... ؛ ... و احمد استوار
و همچنین در دست تهیه : ادامه دارد
وقتی « رضا سلیمی منش » درکتاب " آغوش عشق " خود می نویسد : « هیچ پیوندی در ضعف شکل نمی گیرد . پیوندها به شجاعت و تعهد نیاز دارند . روابط انسانی نمی تواند بدون مشکل باشد . پیوندی که همیشه شاد و محکم باشد وجود ندارد . نمی توان از دیگران انتظار داشت که همیشه خواستار بودن با ما باشند و کسانی را که ما دوست می داریم دوست بدارند و از آن چه که ما را شاد می کند مسرور شوند و کارهایی را که ما می خواهیم انجام دهند .
و برای رویارویی با آن چه که از راه می رسد به شجاعت نیاز داریم و باید بدانیم که هر چه باشد آن نیز بگذرد . » آنگاه« افسانه » باید در پاورقی آن بنویسد که :
ثانیه ها و لحظه ها درگذرند ، دست در دست و مدام و پیاپی و ما نیز در شتابی بی صدا از تونل تجربه ای به تجربه ای دیگر....
مادامی که خوشبختی بیرون از وجود ماست در غفلتی مایوسانه هر لحظه در حال خلقت جهنم و در اضطراب از دست دادن بهشت خویشیم .
امروز به موفقیتهای زندگیم نگاه می کنم هرچند کوچک ، همه آنچه را که من ساخته ام و از روزهای پیش به آنها می اندیشم . بی گمان آنها را مدیون فشارها ، و شکستهای پیش از آن هستم .
موانع زندگی همیشه فرصتهایی برای اندیشیدن ، یاد گرفتن و هدفمند شدن بوده اند . من جهش های زندگی خود را مدیون رنجهایش هستم و امروز با آغوش باز از همه ی آنچه که برای من است استقبال می کنم .
من امروز به روح هشیار بر زندگی اعتماد می کنم . بدون تفسیر خوب و بد ، هر چه که هست و شکستها را فرصتی برای کسب موفقیت های بزرگ زندگی می دانم .
خداوندا یاریم ده یک آن به خویش باز گردم و با تصمیمی شجاعانه در تحول خویش مشتاق باشم .
و « احمد » در ذیل این پاورقی ها به زمزمه بایستد که : بهترین ها را برایتان آرزومندم و امیدوارم با شادی و مهربانی در کنار ناراحتی و غم که مطمئناً دو بخش تفکیک ناپذیر زندگی اند کنار بیائید تا بتوانید نسبت به شرایط موجود بهترین احساس رضایت را داشته باشید و به روشنایی روز به باور آئید که نمیتوان برگشت و آغاز خوبی داشت ولی میتوان ادامه داد و پایان خوبی را نقاشی کرد .
تا شاید « آنـا » و« سـارا » به باورشان آید همچون رود باید رفت تا مرداب پاسخ خود را دریابد ؛ حتی اگر « عباس » بگوید : . . . بار دیگر یاد آور میشوم . . . برای هر حکایتت و . . . جواب خاص و محکم ی برات دارم ولی شرایط خاصت به من بعنوان برادر بزرگت اجازه چنین پاسخ را نمی دهد باشد به وقتش . کمی اندیشه پریشانت را اصلاح کن شاید خودت را دو باره بدرستی پیدا کردی ، موفق باشی انشاا... !؟
قسمت چهل و نهم
و در نتیجه :
نامه شماره 41765 مورخ 18 / 9/ 88 رئیس مرکز پزشکی قانونی
به : خانم دکتر صحت
موضوع : ارسال رادیوگرافی و پرونده بالینی
کپی کامل
خواهشمند است کلیشه و نتیجه رادیوگرافی و بالینی مربوط به آقای احمد استوار را . . .
جهت ملاحظه به این مرکز ارسال فرمایند .
امضاء و مهر سازمان
و نامه ی شماره 41765/31/1 تاریخ 18/ آذر / 88 برای دادگاه مبنی بر اینکه «لازم است سوابق درمانی زوج ( احمد استوار ) از خانم دکتر صحت اخذ سپس در معیت زوجه به سازمان مراجعه نمایند . »
و سپس با هم در تعهد روئیت ابلاغ برای اقدامات بعدی . و بالاخره به اتفاق از طریق متروی ایستگاه امام خمینی تهران به صادقیه و از آنجا به ایستگاه متروی کرج ودر راه مباحثه پیرامون امور عمومی خصوصاً بچه ها با روحیه ظاهراً نسبتاً خوب او ؛ در محوطه ی ایستگاه مترو ی کرج خدا حافظ و خدا حافظ !!!
پنج شنبه و جمعه ی خوبی را در پایان این هفته سپری نداشته ام . هر چند شب جمعه دستجمعی شام مهمان حسن آقا بودیم و در پی حضور بعد شام خانواده ی آقای عسکر سلیمی پیرامون امور عمومی زندگی و جوان و دختر و پسر و زن و مرد به بحث و مباحثه ی خانوادگی نشسته ایم .
ا... : Salam hamsaaye Ahvali neporsid . 20 – 9 – 88 : 14:13:02
( ســـلام همسایه احوالی نپرسیدید . )
ا... : تکرار Salam hamsaaye Ahvali neporsid . 20 – 9 – 88 : 14:13:29 (ســـلام همسایه احوالی نپرسیدید . )
من : سلام ؛ همه ی خوبیهای تو در . . . و نوای کفش تو ! و لیوان آب گل تو ! در انتظار قدم توست ستاره ی سهیل !! 07 : 43 : 20
ا... : Man haminjam vali bayad vagte didar beresad . 15 : 53 : 43
( من همین جام ولی باید وقتی دیدار برسد )
شنبه 21/9/88 بالاخره با دکتر صحت تماس تلفنی بر قرار نموده وپس از هماهنگی تلفنی عصر حول و حوش ساعت 16 خود را به مطبش در خیابان آفریقا – بعد پل میر داماد – اول کوچه ی ســرو بزحمت فراوان با مترو رساندم .
و آن تلفن و مباحثه ی 10 دقیقه ی دکتر صحت با هم ! سر م! از طریق شماره و گوشی موبایلم که از این طرف شاید خانم دکتر کمتر از یک دقیقه حرف نزد و مابقی را گوش بود و به صحبت های او از طریق تلفن گوش می نمود .
و نهایتاً باز همان در خواست یک سال پیش خانم دکتر صحت از من مثل همیشه که :
« آقای استوار ولش کن . اون با تو زندگی بکن نیست .»
و من : خانم دکتر او که رفت و طبیعتاً از من جدا شده است هر چند عشق و علاقه و دوستی و بچه ها و همه و همه را گذاشت و رفت !
و در پایان پاسخ نامه ی سازمان پزشکی قانونی کشور مبنی بر اینکه :
« عطف بنامه شماره 41765 مورخ 18/9/88 گواهی می شود آقای احمد استوار از تاریخ 26/1/87 پرونده ایی نزد اینجانب تشکیل داده اندکه با علایم ocD ؛ Depivssin و paranoid zdechin و اضطلب شدید تحت درمان قرار گرفتند و سپس از آن در جلسه بعد مراجعه داشتند که 25/3/87 آخرین بار بوده و داروهای ایشان ( citalopram 20mg BID , Rispirdone 1mg BID ) تجویز شده است . از آن تاریخ تا کنون اطلاعی از وضعیت ایشان ندارم . اما مسبوق به سابقه از همسر ایشان و مشکلات
Chnnic Mantal pnbl هستم . »
یکشنبه و دوشنبه 22و23 /9/88 را خانم به من وقت نداد تا با اتفاق با مرکز پزشک قانونی تهران رفته که شاید مسئله به مراد او حل و فصل گردد .
ز. . . ( دوست مریم ) : Khoda kheily bozirgo mehrabone kafiye behesh etemad konim unvaghte k barane mojezatesh bar 88/9/22 , 12 : 52 : 36
( خدا خیلی بزرگو مهربونه کافی بهش اعتماد کنی آن وقته که برانی مجازلتش بر ما می بره )
ز. . . ( دوست مریم ) :Bolboli khone deli khordo goli hasel kard Bade gheyeat besadash khar parishan del kard 88/9/22 , 20 : 51 : 46
(بلبلی خون دلی خوردو گلی حاصل کرد بعد کار پریشان دل کرد )
من : ز... خانم ، صخره ها و موانع با کلام درست از هم می شکافند و جدا می شوند . 41 : 03 : 21
حسن دوشنبه شب با اطلاع اینکه فردا ( سه شنبه 24/9/88 ) به تهران خواهم رفت برای پیگیری امور مربوطه حول و حوش ساعت 5/8 شب به منزلمان رسید و پس از مباحثه ی طولانی و گفت و شنود از پیگیری تلفنی اش در ارتباط با نظر و رای نهایی خود ؛ نظر و رای خود را به شرح :
« ریاست محترم شعبه 24 دادگاه تجدید نظر استان تهران
باسلام و عرض ادب
اینجانب حسن استوار برادر فرجامخوانده پرونده شماره 24 – 872173 ؛ 4/8/88 که ازطرف آن دادگاه داوری پرونده مذکور را پذیرفته ام ؛ با پدر فرجامخواه و شخص فرجامخواه و فرجامخوانده مذاکرات مفصلی داشته ام که بدینوسیله نتایج تحقیقات را بعرض می رساند .
مسایل مطرح شده بوسیله فرجامخواه مسایل عمومی زندگی می باشد ؛ و ادعایی که بشود ؛ به آن استناد کرد و رفتن ایشان از خانه ؛ و زندگی فرجامخوانده به مدت دوسال و اندی ( واقعیت غیر قابل باور ) را توجیه کند وجود ندارد ؛ و به نظر اینجانب موارد اعلام شده جهت عسر و حرج زن ؛ در رابطه با ادعای بیماری روحی و روانی انشالله متخصصان روانشاسی اعلام نظر خواهند کرد ؛ و در رابطه با توهین و تهدید و اذیت آزار تحقیقات همسایگان می تواند ملاک باشد ؛ یا وجود نداشته و یا معمولی و قابل تحمل بوده است ؛ تنها مورد کشف علت اختلافات مشارالیها باقی می ماند ؛ که انشالله دادگاه محترم به آن خواهند رسید .
پس بنظرم اگربشود با چنین ادعایی زن بطور یکطرفه از خانه خارج شود و به دنبال طلاق خود باشد ؛ و موفق هم بشود ؛ پیام تلخی برای کانون دیگر زندگی خواهد داشت ؛ و جامعه را دچار تزلزل خواهد کرد .
لذا بنظرم همچنان اختیار طلاق بهمده فرجامخوانده می باشد .
با احترم فراوان حسن استوار
امضاء 23/9/88 »
به من تحویل داد تا به شعبه 24 دادگاه های تجدید نظر استان تهران ارائه دهم . و . . . ارائه شد .
ساعت 5/9صبح سه شنبه 24/9/88 در حالی که « خانم » نیم ساعت قبل تر ظاهراً در محل حضور و با تلفن؛ حضور خود را به سمع من رساند .
پس از رتق و فتق اداری ساعت 11 ظهر در حالی که بدون رد و بدل حرفی با هم !! ( هر چند سلامی را راه پله ساختمان در حین رفتن به طبقه دوم از اوشان به سمع من رسید و پاسخی به علیک داده شد . ) در انتظار نشسته بودیم ؛ صدا می زنند ... فلاح و بدنبال آن مرا صدا نموده اند ؛ در حضور ظاهراً دو دکتر پزشک قانونی مرکز در حال پرس و جوی دکتر اعلام می دارد که :
من از 8 سالگی در اختیار و زیر سلطه ی او بوده ام و اسیر و افسرده حال و هوای او شدم و . . . 18 سال با او زندگی مشترک داشتم و به زور و سختی فراوان در حالی که من بچه بودم او را تحمل کردم و زندگی نه بلکه سلطه و استعمار او بودم و . . . به اینو بکن و اینو نکن ؛ اینجا برو و آنجا نرو ؛ با این حرف بزن و با اون حرف نزن ؛ و و و . . . زندگی کردم ! و بالاخره تاب و توانم برید و به بیماری افسردگی دچار شده و . . . یق ؛ یق گریه و . . .
دکتر : چرا 18 سال ؟؟!!
ادامه مطلب
این روز ها در واپس آنهمه سالها
هنوز ل لا لالای ترا « فاطمه » در احساس دارم
هنوز نوای اتل متل ته طوله ، گاو حسن چه جوره ، نه شیر داره نه پستون ، . . . که تو « فاطمه » برایمان می خوندی برای خود به زمزمه می نشینم
هنوز قصه آن پیر زن تنها که در آخر شب میخواند : اینو رسم ، هنی ده رسم ، شعوم خونه پشتی ، هاهیزی کنم وایزی کنم یخم دوشو هم والسم ایم خوسم . . . را با صدا و لهجه ی مهربان تو « فاطمه » با خود داریم .
هنوز داستان شیرین دم بلاسکنی ( پرنده ای که وقتی به زمین می نشیند و دنبال قوت خود ، دم به زمین می کوبد و . . . ) به شیرینی زبان تو را « فاطمه » به نقل و قول ایستاده ایم
هنوز تقسیم غذا ترا « فاطمه » در سر سفره ی خانوادگی آنهم نه برای یک نفر ، نه دو نفر ، نه سه نفر ، . . . هفت فرزند پسر به فاصله سن های 1 تا 5/1 سال از هم ، که کم نیاری و صدای کف گیرت را هرگز به تهی دیگ ما نشنویم ، هر چند در پس جمع نمودن سفره ی غذا می دیدیم که نه در تهی دیگ برنج به بار گذاشته شده ات برنجی مانده باشد و نه در تهی قابلمه ی خورشت ، خورشتی !! در حالی که همه مان سیر شده بودیم و کسی نیم سیر نبود و اگر هم بود تو « فاطمه » بود ! و « بابا » همسر تو !
هنوز تلاش و درخواست تو « فاطمه » در انتخاب همسر زندگی ام در گوش هایم وز وز می زند و تا کنون رادیو دوربینNational
که به مکه مشرف شده بودی از آنجا با هزار امید و آرزو برایش آورده ای و به امانت به من سپردی که به « او ! » برسانم که شاید . . . !
تا کنون پس از 27 سال به امانت دارم و نرسیدم

که برسانم !!
هنوز نجوای تورا « فاطمه » پس از رفت و آمد اولیه و دیدار در خانواده همسر انتخابی من که :
« احمد او برای تو نیست ، تو فرزند منی در قد و اندازه تو هم نیست و تا آخر زندگی با تو نخواهد ماند ! زندگی امروز و فردا دارد و خصوصاً فردا ! » می شنوم و بدنبال آن شکستن سکوت بابا را توسط تو « فاطمه » که شاید هم از لج انتخاب من و حتی جدا از انتخاب تو میگفت :
« به قد و قیافه و وزن و تیپ احمد من برایش همسر گزیدم و در همین حول و حوش . . . » و نه ی من که مطمئیناً دلش را شکست ، همچنان که دل تو را « فاطمه » شکسته بودم .
هنوز یادمه حرفهایت و گاه گله مندی تو« فاطمه » از من که : « تو باعث شدی و محمود را روانه جنگ و جبهه نمودی تا فرزندم
شهید شود »
بعد اون خوب تر و خوب ترتر یادم است که چقدر تو « فاطمه » گنجشگ ها را

دوست میداشتی و با آنان چه طولانی در راه پله می نشستی و صحبت میکردی و برای آنان مثل خود آنان می خواندی!
خدا تو« فاطمه » و همسرت « محمد حسین » را دوست میداشت که : اول لیاقت و شایستگی به شما عطا نمود . دوم به مقام مادر شهید و پدر شهید رساند . سوم از ما زودتر شماها را بگرفت تا این روزها ی شرمندگی مرا نبینید ! چرا که تو « فاطمه » هستی و او « محمد حسین » از خود گذشتید که ما را در مقام خود تان شرمنده نبینید .
دیدی که انتخاب من به همسریم ، مادر شد ؛ نه مثل« فاطمه »
و بابا با سکوت خود رفت تا به معشوقش در آید و تو« فاطمه » در حالی که در مدت زمان کم از دست دادن همسرت همچون از بدو تولـد اولین نـوه دختر تو ( که با 7 فرزند پسر در آرزوی داشتن یک دختر برای خود« فاطمه » مانده بودی ) شتابان بسوی او رفتی ! و این مادر
در حالی که بزرگترین نــوه دختر تو ، دوران راهنمایی تحصیلی خود را سپری می نمود و دو فرزند دیگرش در سنین بچگی دوران تحصیلی ابتدایی را در آموزش بودنند ،
رفتو
رفتو
رفت !! تا تجربه ای شش ساله کسب کند ( سالهای 1380 الی 1386 ) و بالاخره در بهار سال 1387 بسوی « بهار زندگی اش ! »
در حالی آن نوه بزرگت در انتظار نتایج آزمون کنکور سال 87-1386 بود و دو فرزند نوجوان ( یک دختر و یک پسر ) دوره تحصیلات راهنمایی خود و من شاید فرزند بزرگش ! مات و مبهوت در جستجویش ،
که گذاشت و رفت !!!
او هم مادر هست و زن ، بگذار به نام نامی « فاطمه » بگویم : روزش بر او هم فرخنده باشد .
و این هم « فاطمه » مادر احمد

روحش شاد که امروز هم که به نام نامی سالروز ولات « فاطمه » دخت محمد رسول خدا و بقول اون شادروان دکتر علی شریعتی :
" فاطمه فاطمه است "
قسمت چهل و هشت
در شب عید غدیر خم سال 1430 در دست تهیه :
بنام خدا
ریاست محترم اجرای احکام حقوقی شهرستان کرج
مورخ 15/9/1388 مطابق با عید غدیر خم 1430
با سلام و عرض ادب ؛
احتراماً ؛ عطف مجدد به جلب سیار شماره 88 / 11 / 5710 مورخ 8/9/1388 در خصوص پرونده اجرائی کلاسه 87/11/2072 آن اجرای محترم به موضوع محکومیت اینجانب احـمد استوار ( محکوم علیه ) در حق سرکار خانم ... ( محکوم له ) به استحضار می رساند :
اینجانب احمد استوار " محکوم علیه " پرونده مذکور ؛ علاوه بر پرداخت نقدی مبلغ 000/000/5 ریال عین مهریه مورد نظر و در خواستی محکوم له در سال 1380بدون شرط و شروط فقط به جهت خاموش نمودن زمزمه ی خانوادگی؛ برای بقای زندگی مشترک ؛ در شهریور ماه سال 1385 طی اسناد و مدارک پیوست بانکی و توافق فی ما بین خانوادگی از موضوع مهر یه ؛ مبلغ 000/100/77 ریال بنام سرکار خانم ... از طریق خرید خودرو بنامش با شرط و شروط انجام سرویس دهی بچه های مشترک زندگی مان توسط اوشان و تعمیر و نگهداری بعهده حقیر با پرداخت ماهیانه 55 الی 65 هزار تومان به اوشان بعنوان حق سرویس دهی جهت حفظ بقای خانواده و محروم نشدن بچه ها از عواطف مادری پرداخت داشته ام و از طرفی با اعلام ذینفع اینکه :
به روز مبلغ مهریه اش طی کار کارشناسی انجام شده در مجتمع قاضی خانواده کرج مبلغ 000/000/126 ریال می باشد . طی توافق فی مابین مبلغ 000/000/50 ریال مابقی از "کل مهریه "مورد در خواستش را طی چک شماره 808532 مورخ 22/12/1386 در وجه سرکار خانم ... پرداخت نموده ام که ظاهراً ذینفع در پرونده شماره 87/22/360 شعبه 22 دادگاه خانواده کرج هم تائید و گواهی نموده است . (استعلام از بانک ملی شعبه طالقانی تهران – کد 94 هم می تواند گواه بر صدیق گفتارم باشد که ظاهراً از طریق نامه قضایی باید صورت پذیرد .)
صفحه 1 از 2
علی ایحال ؛ نظر به اینکه محکوم له بدون اطلاع حقیر اقــــدام به ارائه دادخواست طلاق نموده اند که در پی عــدم دریافت رای مورد نظرش در دادگاه بــدوی و تجدید نظر استان تهران ؛ دادخواست فرجام خواهی اش در دیوانعالی کشور جهت رسیدگی و انجام تحقیقات می باشد و بطوریکه در دادنامه کلاسه 3208 / 30 / 15 صفحه 1
سطر 6 « خلاصه جریان پرونده » و صفحه 4 سطر 2 « رای » هئبت صادره شعبه 30 دیوانــــعالی کشور ( ضمیمه ) صراحتاً آمده است :
« فرجام خواه (محکوم له ) حاضر شده در مقابل طلاق کل حقوق خود را بذل نماید .»
در حالی که بیش از مبلغ 000/000/172 ریال در 3 سال اخیر از موضوع مهریه و . . . دریافتی داشته اند .
لــــذا استدعا دارد با عنایت به جوانب مختلف اعلام شده در پرونده و قابل دسترس بودن حقیر و رعایت شئونات اسلامی ؛ دستور فرمائید نسبت به "کان لم یکن" نمودن حکم جلب سیار فوق الاشاره اقدام مقتضی بعمل آورند .
انشالله منشا ء خیر گردد ./ .
احـــمد استوار
غــــدیر 21 !!
آدرس: ...- ... – ... – ... – ... – ... .
تلـــــفن : ----210 و ----0912394
صفحه 2از 2
برآمدم و روز نسبتاً خوبی را با برو بچه ها ی خود سپری نموده و صفحات زیادی از در دست تایپ داشتن یادنامه ی سالهای 80 الی 87 را به تایپ در آوردم و خوشحال از اینکه در یک روز تعطیل از خستگی و کوفتگی هفته ی سخت پیشین در آیم و از فردا دوشنبه 16آذر ! 88 روز آرامی را در اداره سپری نمایم .
در ادراه و در دست ادامه تایپ یاد داشتهای مانده درایام سالهای 80 الی 87 ( سال 1381 ) بودم موبایلم زنگ خورد !!!
هم ! سر !! ( انیمیشین قلب با نام ...) در صفحه ی مانیتور موبایلم در ساعت 12 و 56 دقیق ی ظهر ؛
با تماس با شماره اش از طریق تلفن ثابت اداره :
الو بفرمائید ؟
سلام ؛ اینکه در تهران شعبه 24 دادگاه تجدید نظر می باشم و در خواست حضور من جهت با هم رفتن به پزشک قانونی در پی جوابیه شنبه ی پزشک قانونی به دادگاه تجدید نظر نمود و پس حرف و حدیث همه و همیشه تلفنی مان ! برای ساعت 10 صبح روز چهارشنبه 18/9/88 با تماس تلفنی مجدد هماهنگی شد .
تماس تلفنی ام با :
حسن ،
علی آقا در لاهیجان و
آقا رضا در رشت
در ارتباط با اصرار بر اجری حکم جلب در دست هم ! سر ! و تمایل حقیر برای واگذاری 3 دانگ سوئیتم در لاهیجان با 10 الی 12 میلیون تومان پول جهت حل و فصل اختلاف نظر کهنه ی مانده بین من و محمد جواد و حل معضلی که بر سرنوشت این روز و شب زندگی خصوصی ام هم! سرم! بر من و بر وبچه های مشترکمان تحمیل نموده و می نماید .
شب را بسختی به روز و سه شنبه را در سعی و تلاش که برای خود آرامشی دست و پا کنم با برنامه ریزی تلفنی با حسن ؛ که پس از همراهی ... به کلاس قلم چی ؛ یکساعتی در منزلش ( 45/18 الی 45/19 شب ) خواهد آمد اقدام نمودم .
با مقاله ی 4 صفحه ای تهیه و تنظیم شده بنام دوستان مقیم حمید در کرج برای شب چهل آن مرحوم ؛ بعلاوه دادنامه 4 صفحه ای پرونده ی در دست تحقیق و رسیدگی شعبه 24 دادگاه تجدید نظر استان که او داور خانوادگی در آن شعبه برای اعلام نظر کتبی برای ده روز آتی از تاریخ13/9/88 را در تعهد خوددارد ؛ به سراغش رفتم در حالی که او حوالی ساعت 18 تماس گرفته و اعلام حضور در منزل خود را در انتظار من نموده بود .
و چهارشنبه 18/9/88 در حول و حوش رسیدن به ایستگاه مترو صادقیه تهران ( داخل مترو) حدود ساعت 30/8 صبح انیمیشین قلب با نام ... با زنگ گوشی همراهم !
بله ؛ بفرمائید . سلام من تو راه تهرانم در ارتباط با پزشک قانونی .
من : باشد به محل رسیدی تماس بگیر و خدا حافظ .
خیلی زود با عکسی که از او برای پرونده مذکور تهیه نموده بودم به تنهایی به دادگاه مورد نظر تهران رفته و نامه مربوطه را با ارائه عکس هایمان دریافت و در راه ساختمان پزشک قانونی با او تماس گرفتم .
الو کجایی ؟
من هنوز به ایستگاه متروی صادقیه تهران نرسیدم .
و من : نامه را بدون شما از شعبه دریافت و شما یک راست به ساختمان پزشک قانونی که در 200 متری و خیابان بهشت ؛ روبروی پارک شهر می باشید بیاید و خدا حافظ.
پس از رتق و فتق امور اداری در محل پزشک قانونی تهران به دنبال کارهای بانکی و متفرقه ی خود رفته و با احتیاط امور را در دست اقدام .
ساعت 38/10 دقیقه به گوشی موبایلم زنگ زد که من رسیدم و در محل مربوطه منتظر . من که در راه مسیر بودم 20 تا 25 دقیقه ی بعد رسیدم و دکتر و مباحثه با او بدون من و نهایتاً دریافت نامه برای دادگاه و دکتر صحت که گوئی او در پزشک قانونی مدعی شد من تحت درمان بیماری اعصاب و روان خود در آنجا پرونده ی درمان داشته و دارم !!! ادامه دارد
| Design By : Pichak |
