X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1396 | 12:05 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

تبریک ، چرخ هایش به پایت بچرخند 

 

. . . سال 82-1381 بود که برای اولین بار 4 میلیون تومان پول نقد درازای رهن و اجاره ساختمان مسکونی ی که بزحمت و تلاش فراوان به اشتراک ساخته شده بود ، در جریان زندگی قرار گرفت . سراسر زمزمه های آن سالهای آن بزرگنرها که بدون در نظر گرفتن ظرفیت و اندیشه های نسل های از آنان گذشته و در صدد ثابت نگه داشتن تفکرهایش ، بماند خودشان و ... بالاخره مطالبه ی مهریه !!! عین مبلغ 501 هزار تومان ، از همان پول پرداخت شد ( که سراغ  گوشی و خط تلفن شخصی رفت و آن داستان راستان نوشته ونا نوشته  شده به نقطه چین !!! های فراوان ، مبلغ 500 هزار تومان از همان پول هم به خرید یک دستگاه کامپیوتر و سیستم مربوطه اش برای منزل ؛ از مابقی پول رهن وامانی هم خرید یک دستگاه ماشین pik به مبلغ 3 میلیون و دویست هزار تومان  و بدنبال آن قصه و غصه ها  و خرید آن ماشین پژوه 405 مشکی مدل 1383 دریافتی از کارخانه با قسط لیزینگی و تحویل به شما !!! که حسب لیزنگی بودنش و موضوع فیش حقوقی و ضمانت اداری بنامم بود ، در نتیجه ناخوش یُمن برایتان به زمزمه های نابخردانه بزرگترها و تصادف و . . .  بالاخره ماشین با ارزترین قیمت عطایش به لقایش رفت . . .

طالب مهربه به نرخ روز ! که سرم کلاه رفته با دریافت 501 هزار تومان !! به مبلغ 5 میلیون تومان دیگر !! و امتناعم از پرداخت پول نقد ، حسب سابقه ی جریان خط موبایل و واگذاری آن به . . . !!! بنام و نشان خود ! و داستانهای طلا و جوهرات و . . . ، بماند که قصه دراز دارد . با ماشین پراید 141 از نمایندگی سایپا با پرداخت 5 میلیون و هفصدو ده هزار تومان نقداً توسطم بنامت ( هفتصد و ده هزار تومان بیشتر از مطالبه ات ) و با دوقسط یک میلیون تومانی در تعهد شما  ( که هرگز به تعهدت عمل ننمودی !! در نتیجه چک کارمندی بود و تامین چک توسطم  و وظیفه ام ) ، بعلاوه ایجاد مشغله و در آمد زایی برایت ( سرویس دهی بچه ها به مدرسه با پرداخت 50 و سپس 65 هزار تومان ماهیانه « که نرخ آنموقع محله مان  برای سرویس دهی بچه ها به مدارس ، ماهیانه 35 الی 45 هزار تومان بود » و جلوگیری از کاری که دنبال آژانس بودی !!)

سال 1386 دریافت یک وام 5/7 میلیون تومانی خرید خودرو اداره بهیم و در نتیجه برآورده شدن آرزو اون زمانم که به عید ماشین رو تعویض با سمند سفید رنگ ؛ تمسخر گرفتنم در حالی که . . . !!! و خیلی زود مبلغ 5 میلبون تومان از همان پول وام خرید خودرو را  طی یک فقره چک امانی ازم مطالبه نمودی که 24 ساعت امان ندادی و چک را وصول کردی و . . .

بدنبال آن ، آن رفتنت  و سپس خیلی زود ماشینی که در سرویس دهی بچه ها در پی نبودنت استفاده میشود با آن وضع اسفناک که اسناد ماشین به نامم است و در دست خود ، تحویل شد !  بعد ، آن معافضه ات  ماشین به پراید سفید رنگ و پژوه 206 سفید در دست این و آن با همان پلاک پراید 141 شخصی ات !!! و این اواخر پراید سفید رنگ به نام و نشان ظاهراً یکی دیگر در دستت!!

اینک  در سال 1396 ، حول و حوش 15 الی 20 سال از جریان میگذرد و این ماشین سمند سفید

 

آرزویم برای « ما » به شادی و تغییر و تحول زندگی خانوادگی در عید سال 1386  امروز 22 آبان 1396 برای « تو » برآورده شد ، ان شاء الله چرخهایش به پایت بچرخد .

ب . ن :

وفا نکردی و کردم، خطا ندیدی و دیدم
شکستی و نشکستم، بُریدی و نبریدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز کرده ندامت
کشیدم از تو کشیدم، شنیدم از تو شنیدم

کی ام، شکوفه اشکی که در هوای تو هر شب
ز چشم ناله شکفتم، به روی شکوفه دویدم

مرا نصیب غم آمد، به شادی همه عالم
چرا که از همه عالم، محبت تو گزیدم

چو شمع خنده نکردی، مگر به روز سیاهم
چو بخت جلوه نکردی، مگر ز موی سپیدم

بجز وفا و عنایت، نماند در همه عالم
ندامتی که نبردم، ملامتی که ندیدم

نبود از تو گریزی چنین که بار غم دل
ز دست شکوه گرفتم، بدوش ناله کشیدم

جوانی ام به سمند شتاب می شد و از پی
چو گرد در قدم او، دویدم و نرسیدم

به روی بخت ز دیده، ز چهر عمر به گردون
گهی چو اشک نشستم، گهی چو رنگ پریدم

وفا نکردی و کردم، بسر نبردی و بردم
ثبات عهد مرا دیدی ای فروغ امیدم؟  « مهرداد اوستا »



تاریخ : پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1396 | 11:13 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

 

اینجاست ، چقدر هوای خود میکنم

تنها کنار پنجره می نشینم و

چندین دهه زندگی خود را مرور میکنم

مرور که نه !

یکبار دیگر زندگی میکنم

خود نقاشی را برای خود می کشم

با گوشَ دل

می بینمَشان

و با چشم َ دل

گام به گام ، قدم می زنم آنچه را که بر من گذشت

که امروز به تجربه

معنای دیگر می خوانمَش ازش .



تاریخ : پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1396 | 12:53 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

آبان

« آنَ » آمده در 20 آبان 1351 ، در حول و حوش جغرافیای زمینی که من 13 سال پیش تر به زمین فرا خوانده شده بودم

تا

به آن همه اتفاق  . . .  ، سال 67-1366 به نامم آورده شود

و خیلی زود ، 16 آبان 1368

بر تولدی سرشار از شادی « این دیگر »

خود ، تولد یافتم ز نام « پدر »

آبان ، هم از گرما و آتش تابستان در آمده است

و هم

در چشم انداز خود ، سرما و 

 زمستانی را در پیش رو داشته و دارد

آبان را من ، به

فصل مشترک . . .

نقطه ی عطف . . .

زندگی ام ، خوب می شناسم !!



تاریخ : پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1396 | 09:39 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

 

باز چهارشنبه غرویش میرسد

بچه ها تک تک تا شبش میرسند

طبق معمول ، دیر به دیر هم می رسند

دستجمعی دیرتر هم شامی می خورند

از پس و پیش هم حرفهای می زنند

خواب را تک تک در فضای خانه اند

گر در آید در دل شب پنج شنبه ، همه خوابیده اند

طیق معمول سحر ، حتی به حاجت یکی بیدار است

چون غروب آفتاب ، اول کس حاضری آن خانه  است

او نفس ها را متفاوت می شنید از بچه ها در خوابشان

با نوار نور روشنایی پنج شنبه روز

در خیال و ذکر با افسانه ی زندگی

با نوشتن حی نوشتن و نوشتن نقاشی اش

بوی رفتن سر رسد از غلت و

این پهلو و اون پهلو ی بچه ها

گر نوشته گردد بر همه ، پنج شنبه و جمعه ها دورهمی / بر ما سالیان سال است فرق داشته این دور همی



تاریخ : پنج‌شنبه 27 مهر‌ماه سال 1396 | 06:00 ب.ظ | نویسنده : احمد استوار

تابستان سال 1378 بود که سرنوشت زندگی ساخته و پرداخته شده ام مرا از قائم شهر ساری با خانواده کشاند به منازل سازمانی ایستگاه راه آهن قزوین ؛ سال های ناخوش زندگی از همانجا رقم خورد و ...

به یک اتفاق در میدان اصلی شهر یک روز از همان روزهای ناخوش ساخته و پرداخته شده یکی از هم شهری و هم ولابتی خود را دیدم که خوب بیاد داشتم در سال های 58-1357 در یک نزاع محلی بی خبر از همه کس و کار محلی هجرت نموده بود به ناکجا آباد و چیزی در حدود 20 سالی از اون ماجرا می گذشت  ، ( ماجرای که نقل و قول : 1-  ... تعلّق خاطر نسبت به زادگاه ، دلبستگی به آب و خاک ودر نهایت ، دفاع و حمایت از نوامیس ، یک موهبت فطری و طبیعی است . من اکنون از خودم واز شما و ازهمه می پرسم که آیا تصویر موجزتر و بهترازاین می توان برای آن سال و برای این سال، برای آن زمان و برای این زمان و برای هرزمان که چقدر زود می گذرد ، یافت ؟! . . . «عطااللّه» رابه مصداق نامش ، خدا به خانواده اش بخشید که تا مدت زمانی در بین شان بماند وتا آنانکه این رنج را براو تحمیل کرده اند ، به خود آیند . . . چه خاطرهء تلخی بود آنروز ! وقتی که با فرماندار وقت (شهیدکریمی) به ملاقات او رفتم . هرگز نمی توانم فراموش کنم حالتِ اورا ، حسرتِ نگاهِ غمزدهء وی را در تختِ بیمارستان . اشک هایش قصهء ندامت و ناله هایش حدیثِ ملامت بود . گویی اندوه عالَم را یک تنه بردوش می کشد . وقتی «عطااللٌه» را از ناله ها و دردهایش پرسیدم ، آه جانکاهی کشید. وبا صدایی در گلو مُرده و لرزان گفت : دریغ ! و دیگر حرفی نزد ، باز هم اشک بود و حسرت . ناله بود و ندامت . خواستم خاطرِ حزینش را تسلّی دهم و دردش را اندکی إلتیام بخشم . گفت : بس کن . فهمیدم که رضا را به قضا داد . و بی هیچ شِکوَه و شکایتی تسلیم قَدَر شد . از آن پس بود که به مصداق آیه ۱۹۵ سوره آل عمران تصمیم به هجرت نمود . ( فالٌذینَ هاجروا و أُخرِجوا مِن دیارِهِم و أُوذوا فی سبیلی . . . ثواباً مِن عِنداللّه و اللٌه عندهُ حُسنُ الثّواب . / پس کسانی که هجرت نمودند واز خانه های خود رانده شدند ودر راه من آزار و رنج دیدند . . . پاداشی از جانب خداست . ) . وچه عاقلانه اندیشید ؟! بعداز آن هرگاه اورا دیدم . دلسوزانه و عبرت آموز با من سخن می گفت . گویی غبارِ غم از چهره می شوید . واین بود حدیثِ زندگی او که ؛ چه زود دیر شد ؟! . . . روحش شاد و یادش گرامی باد . « غ - اسماعیل آزاد » . 2-  دوست عزیز وبزرگوارم ؛ افتخارم نوبیجار سلام؛ عمل ناپسندوغیر انسانی را کس نمی پذیرد همه آدمهای فهیم وانسان دوست کا ر زشت وپلیدی که برعلیه دوست عزیزمان عطا الله روا داشتند محکوم کرده ومیکنند بیائیم درحال حاضر درکنار هم هستیم خوب باشیم ونسبت به همدیگر بی احترامی نکننیم؛باز کردن اینگونه مسایل با آب وتاب وسوره ی قرآن جز دامن زدن به دشمنی وعداوت بیشتر ره به جای نمیبرد؛دوست عزیز خانواده محترمشون باندا زه کافی داغدار هستند فکر نمیکنی دراین زمان حساس با یاد آوردن زخمها ودشمنیها نمک به زخمشون به داغشون میریزی؟دامن زدن به حرکتها وجفا های گذشته ی دیگران در بحران ترین زمان بنظرم کار درست وپسندیده ای نیست ، همه ما من ؛تو؛ شما؛ او وهمه ما که دراین محل زندگی ویا رفت وآمد داریم هر کدام مشکل خاص خودمانرا داریم اگر اینطوری باشد همه ما باید درهنگام مرگ یاد آور خاطر زشت وپلید هم باشیم دوست عزیز این مسله را بقول معروف تو محل بنا نزار؛ دیگه لزومی نداره درچنین موقعیت حساس کهنه هارا تازه کنیم مسلما هرکس این کار ناپسند را با خدا بیامرز کرده ره به جای نخواهد برد وبه سزای خود خواهد رسید بیایید این قدر کهنه ها را تازه نکننیم یاد آوری ودامن زدن اینگونه مسایل دربحران ترین زمان کار پسندیده ای نیست دوست بزرگوار؛ افتخارم نوببجار« ح - استوار » )

 و او کسی جز عطاالله فکاری نبود ! شده بود مردی چهارشانه ، قوی هیکل ، معلم آموزش و پرورش قزوین ، ساکن قزوین با خانواده و بچه های نسبتاً بزرگ  و ... دعوت به منزلشان را هم بجهت فامیلی دور و هم ولایتی و اینکه 7 الی 8 سالی هم ازم بزرگتر بود پذیرفتم و چه مهمان نوازی و چه خانواده محترم و بزرگوار که به سلامت و به شادی و خرمی  در قزوین می زیستند .

و امروز پنج شنبه نزدیک به 10 سال بعد از اون دیدار و بیش از 30 سال از اون ماجرا محلی میگذرد ؛ اواخر هفته پیش ،  ( پنج شنبه 20 مهرماه 96 ) جنازه اش را انتقال دادنند به محله ی هم جوار آن خانه و کاشانه شان « سپهر پشت »که هرگز آثار و بقایای ازش برجای ننموده است و امروز :

که در مراسم هفتش در قزوین به اتفاق « غ - اسماعیل آزاد » و داداشم شرکت داشته ایم

 روحش شاد و خدایش بیامرزد 

ب . ن : شک نکنیم او در پس هجرتش نام خود را از عطاالله فکاری به عنایت الله فگاری هم تغییر داد !!!



   1    2    3    4    5      ...    216    >>

پیوندهای روزانه
موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 147295

  • paper | خرید بک لینک | میله
  • کد آهنگابزار وب مستر