X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
تاریخ : دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1395 | 07:41 ب.ظ | نویسنده : احمد استوار

ارمغان از شنبه تا شنبه :

سالیان سال است و بیش تر از یکدهه که توفیق هشت تا ده شبانه روز ماندن مستمر در شهر و دیار پر از خاطره ی دو دهه اولیه زندگی ام را تجربه نکرده بودم ؛ ورودم در اول ظهرروز جمعه 5/9/1395 و بنوعی خوش اقبالی ام و بدنبال آن اوایل هفته تا اوسط هفته می رفت که همه چیز را به خوشی و خرمی به پایان رساند که :

ندا سر رسید ...

 

و من مشغول تهیه و تنظیم برای مجلس بدرقه اش :

انا لله و انا الیه راجعون

امروز پنج شنبه11/09/95 در مجلس ترحیم، دختری که نامش را سمیه از بدو تولد یا اندکی پیش تر از آن گرفته بودند، گرد هم آمده ایم.

او خیلی زود، به یک اتفاق، به زندگی نباتی روی آورد و پس از چهار سال، دست و پنجه نرم کردن در کنار پدری که:

مطمئن است اوضاع مخالف و گاهی خستگی ناپذیر زندگی هم، خیر است، لذا بی محابا در آزردگی های دلبندش، سهیم شد و آنچنان احساس مسئولیت در زندگی خانوادگی اش، کارساز نمود که تمام وضعیت های ناهماهنگ طبیعی زندگی خانوادگی را در درون خود به جستجو نشست. تا که لبخند دخترش را در دنیای نباتی اش به تفسیر " اشک و دنیایی از غم ما را به تفسیر می کشد و جمع نقیضین، محال است را به نقض کشیده است" می نوشت. هم او سختی اش را اینگونه برای دخترش به یادداشت بازگو می کرد که: "دلبندم، درد و رنج بی رحم و ناجوانمردانه ای که با آن حادثه لعنتی و ناگوار، نصیب تو و ما شد، ظاهرا حد معین ندارد و ما را که به اسکلتت و به زندگی نباتی ات خو گرفته و به آن خوش بودیم، رضایت نداده و ... " می رسد به این پرسش از خود، "همه ی سخنم این است که آیا نباید میان تحمل با درد و رنج آدمی نیز تناسبی حکمفرما باشد؟..."

و مادری که:

 یار، هم نفس، هم زبان و امید و آرزوی خود را خیلی زود، به دیار نباتی دید، کم نیاورد، جایگاه خود را به شیرزنی به نام مادر، در دل فرزندش حفظ نمود و تمام مشکلات سخت زندگی نباتی دخترش را به تنهایی به جان و دل خرید و ناهماهنگی های طبیعی زندگی خود را در درون خانواده محفوظ کرد. هرگز، با داشته و نداشته هایش، خم به ابرو نیاورد و هر آنچه از مهر و مهربانی و مهرورزی در توان داشت، هزینه دخترش نمود تا ماندگار و الگو و اسوه برای مادران بماند.

به سیر زندگی انسان " از تولد به مرگ "، بارزترین تفسیر آفرینش بیکران هستی و تنها راز جاودانگی به " نقطه زندگی اش" نشست، با این نگاه که:

جاودانگی در مرگ نهفته است و مرگ جز وفا کردن به عهد و بازپس دهی تن عاریتی نیست و پایانی غم انگیز نداشته و ندارد 
 

روحش شاد 

 

بدنبال آن

چه خوب آورد آن دوست عزیزمان در فراغ یاری دیگرمان : 

هُـوَالبــاقے

تسلیت به همه

خواستم به خانواده ی محترم

 "مرحوم حسن نیک سیرت"

بویژه همسر، فرزندان، برادران و دوستان و... تسلیت بگویم، دیدم حسن متعلق به این همه هست، امّا آن حسنی نیست که من می خواهم، زیرا او تعلّق به همه دارد و نیکی و تعصّب اورا در میادین ورزش سالهای ۵۰ هرگز فراموش نمی کنم.

خاطره ای به یادماندنی دارد، البته تعصّب او فقط در فوتبال نبوده ، بلکه در هیئت های عزاداری امام حسین(ع) هم آنچنان علاقه نشان می داد که در میانِ جمع ، "تک" بود ...

بعداز سالها او را در یکی از بیمارستانهای تهران بربالین مرحوم بهرام شفیع نژاد دیدم وچه نازک دل بود این مردِ باتعصّب.

آنچنان مویه می کرد که همه را مُنقلب نمود. گفتم؛ حسن چیست؟ باگریه گفت: بهرام هیکلش را چه کرد؟ کجا جا گذاشت؟! بعد بُغض گلویش را گرفت...

مصداقِ واقعی"حُبُّ الوطنِ مِنَ الإِیمان" بود زیرا در هرجا که حضور داشت باتمام وجود تعلّق خاطرِ خود را به روستای سپهرپشت نشان می داد. واین دوستی و علاقه را در دورانی که با او فوتبال می کردیم به وضوح و روشنی می دیدیم...

سخن بسیار است، تو بخوان حدیث مُفصَّل ازاین مُجمَل...

یــاد و خـاطــره اش گرامے باد.

در نتیجه در با اندوهی فراوان خروجی شبانه در تاریخ شنبه 13/9/1395 از لاهیجان داشتم .



تاریخ : یکشنبه 14 آذر‌ماه سال 1395 | 04:54 ب.ظ | نویسنده : احمد استوار

آنچه که یک دوست بر ما نوشت :

بدترین کار این است وارد رابطه ای میشوی و به عمد کسی را وابسته خودت میکنی، برایش از آینده حرف میزنی و روزهای خوب و خوش را ترسیم میکنی زمان میگذرد خوشحالی او خوشحالتر ولی یکهو که ماجرا گرم شد و آن طرف دوم ماجرا حسابی توی رابطه غرق شد، یادت می افتد

 بودن توی رابطه هزارو یک مسئولیت دارد، هزارو یک تعهد دارد، ترس می افتد توی جانت لابد که یکهو از یک جائی سرد میشوی و به آن نفر دوم که شبیه ماهی توی ماهیتابه دارد جلز و ولز میکند هم یک کلمه نمی گویی چه مرگت است، تماسها را درست جواب نمیدهی، پیامها را بی پاسخ میگذاری، فکر میکنی آن نفر دوم هم مثل خودت یکهو میفهمد تو چه آدم بزدل و ترسویی (شاید هم هوسران) هستی و اصلن عین خیالش نیست و میرود سراغ نفر دیگر و آینده دیگری که برایش ترسیم شود، ولی آن نفر دوم شده است گاه شب و روز خواب نداشته است که بفهمد تو چه مرگت است، بیمار شده است، افسرده شده است، پیغام پشت پیغام میرود و می آید ولی خب شما چپیده ای توی پیله ات و به گمانت داری کار درستی میکنی و زمان هم همه چیز را حل خواهد کرد!

نه عزیز من آن نفر دوم ( که در بیشتر مواقع یک زن است) نه ربات است نه یک ماشین قابل برنامه ریزی مجدد، خنج میخورد روی احساسش و ممکن است جای آن خنج بماند تا ابد.

کاش آنقدر جربزه داشتیم عینهو آدم میگفتیم چه مرگمان است و از آن بهتر قبل از اینکه کسی را وابسته کنیم به این روزها هم فکر کنیم .



ته نوشت:

آقای پدر یه جمله ی معروف داره که همیشه بمون میگه:

" باهم خوب باشید بابا جان "

باهم خوب باشید باور کنید این دنیا خیلی کوتاس



تاریخ : پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1395 | 07:07 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

اون روزها که تو بودی

اون همه شوق و ذوق بود

ی چیزو نمی دونستم! 


این روزها که

اون ی چیزو آموختم

نه تو هستی 

و نه

شوق و ذوقی



تاریخ : پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1395 | 07:59 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

 

... و باز  

طلوع روز پنج شنبه !  

ملاقات  افسانه ایمون 

در سکوت تو  مهربانمون



تاریخ : پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 | 07:11 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

... در حالی که 6 صبح روز جمعه 21/8/1395 در یک هوای مطبوع و بسیار بسیار تماشای در حول و حوش مهمانسرای لاهیجان و کنار استخر شهر به تماشای موج استخر و مرغآبی های داخل استخر خیره شده ام و خود را ورق می زنم و به تماشای آن همه زیبایی های صبحگاه نشسته ام به یک تماس تلفنی خود را 20 دقیقه ی بعد در آن وقت صبح می رساند تا با همه حال و هوای مریضی اش یک روز تمام وقت ، مرا همراه و همراهی کند و برای خود شادابی و شوق و ذوق زندگی بیآفریند !!  

 

 میگفت : تا قبل از آشنایی ام همیشه و همه حال در صدد خودکشی بوده ! ولی این روزها شوق زندگی با مصاحبت با شما و حرف و حدیث های قشنگتان در او جاری و ساری شده است و حتی صدایت بهیم انرژی غیر قابل کنترلی میدهد و ...

او هیچ نمی داند و نمی دانست روزگار زنوانم را ازم ربوده و استخوانهای کمرم را شکونده ، دیده گانم حال و هوای دیگری داشته و گوش هایم این روزها سخنان ناگفته می شنود ونقطه چین ها ... و نانوشته هایم بیشترتر از نقاشی های نوشته شده ام هست و روزمره گی هایم ز « افسانه » افسانه ای به نقاشی در می آید ...!!!

در حالی که در خیال و ذهن خود همه ی رفتار و کردار و گفتار آن ایام « تو را » به سالهای 1380 الی 1387 که همه روز های و ایام نیمه تعطیل و تعطیل و... بچه های معصوم و مرا می گذاشتی و به بهونه و دروغ های ساختگی و بافتگی می رفتی تا شاید چون « این » که از جنس توست و سرگذشتی چون تو را یدک می کشد و امروز شوی ، فرزندان و نوه های خود را به بهونه های دروغین که خود بیان میدارد رها می کند تا خودش را به قولش از زندان چهار دیواری منزلشان و آدمهای تکراری نجات دهد و مرا بی خبر از دل و جانم به یک اتفاق سردرگمی اش در پی هوشیاری کاملم حسب خواست دلم از خدایم که همه وقت و در همه وضع به درخواستم لبیک گفت در مسیر در خواستم سبز نمود تا شاید به تجربیاتم بافزاید و در آزمایش خود به خودم بیشترتر بشناساند ، فرشته ی نجاتش پندارد ؛ در حالی که من همه ی تو را ، برای سالهای 1380 الی1387 و نهایتاً منتهی به بهمن ماه 1392 در نقاشی امروز به هم جنس تو در خود کاشفم و ندیده ها به دیده ام در آمده و تجربه می کنم ! هرچندتمام هم و غم و تلاشم برگردانش به زندگی اش که بیش از نیم قرن از آن گذشته است و دریافت همه و همه ی مهر و محبت ها در زوایا و گنج همان زندگی و در کنار دختران ، نوه ها و همسرش بوده و هست ، چرا که تجربه بهیم ثابت نموده وجود هرکس به تنهایی محترم و مغتنم است و اگر خودمان به خودمان احترام و عزت نگذاریم و خود را دوست نداشته باشیم از دیگران توقعی نبوده و نیست ، به گمانم این دو موضوع گیری ام از یک طرف مهر و مهرورزی مرا در دل او چند برابر میکند و از طرف دیگر داشتنم را برای خودش ثمره و تقویت روحی و روانی اش میداند.

آنجا ، « تو » ، نهایتاً ما را گذاشتی و رفتی!! « در بهار سال 1387 » و نهایتاً شرعاً و قانوناً در بهمن ماه 1392 خود را از جمع ما کندی!!! و اینجا ، من « این را » حولش میدهم تا برگردد به زندگی اش که سابقه ی پیش تر هم در اینگونه موارد داشته و دارم .

میگفت : میدانم که مرا نمی پسندی و میخواهی از خودت دور کنی و ... اما اجازه میدهی یک سئوال ازت بکنم و بهیم پاسخ بدهی ؟!

اشاره نمودم به دفتر و دسک و جزوه های و مقاله ها و پژوهش های علمی دور برم و گفتم سئوال تو در مورد ایناست و پاسخی ازم نخواهی یافت که من معتقد هستم « ما هیچ اجباری نداشته و نداریم که همه ی راست ها را بگیم ، ولی متعهد هستیم هرآنچه که میگویم دروغ نباشد.» گفت : شما استاد دانشگاه هستید و من بیسواد و در حد و حدود نهضت سواد آموزی خواندن و نوشتن بلدم و ... سئوالم جز این نبود که :

آیا شما استاد دانشگاه هستید ؟!

مصاحبتمون را عوض کردم ، شیر و چای و میوه از قبل تهیه شده را به حال و احوال مریضی اش آوردم و گفتم تا به حال جسارتی بهت ننموده ام و چیزی هم برایت کم نگذاشته ام ، از اون ساندویچ تو راهی بگیر تا رساندنت به شهر و دیار و منزلتان ؛ و حرف و حدیث های نامفهوم و غیرقابل پذیرش به شما هم نگفته ام ، همین بس که همدیگر را متوجه هستیم و ... ؛ تشکر و تقدیر فراوان نمود رضائیت خود را ازم اعلام داشت و حضور مستمر خود را در کنارم داوطلب شد در حالی که صبحانه و ناهار را با هم در منزلمان خورده بودیم و تازه به نماز ظهر و عصر خود قیام نموده بودم و روز جمعه هم به غروب و شبش نزدیک و نزدیک تر می شد ، او خود را برای رفتن به کاشانه و منزلش آماده می نمود با به تاخیر انداختنش برای دقایقی که به قیام داشتن اول وقت نماز مغرب و عشا خود را با وضو نماز ظهر و عصرهم رسانده باشم و سپس به اتفاق ، او را در مسیر رفتن به منزلشان سوار ماشین توراهی با حساب گرایه اش نمودم و من ماندم در پارک شهر تا تماس او که به سلامت شب هنگام رسیده باشد به آشیانه ی که ظاهراً همه در انتظار رسیدنش چون مای دیروز در انتظار رسیدنت دراون سالهای دور و دراز و طویل و طویل تر !! ؛ همه چیز پس از نیم ساعت در انتظارش به تماس رسیدنش بسته شد و به ارمغان شنبه های سال تحصیلی جاری « 1395 » برایم نقاشی گردید .     



   1    2    3    4    5      ...    203    >>

پیوندهای روزانه
موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 139458

  • paper | خرید بک لینک | میله
  • کد آهنگابزار وب مستر