X
تبلیغات
رایتل
تاریخ : پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 | 07:11 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

... در حالی که 6 صبح روز جمعه 21/8/1395 در یک هوای مطبوع و بسیار بسیار تماشای در حول و حوش مهمانسرای لاهیجان و کنار استخر شهر به تماشای موج استخر و مرغآبی های داخل استخر خیره شده ام و خود را ورق می زنم و به تماشای آن همه زیبایی های صبحگاه نشسته ام به یک تماس تلفنی خود را 20 دقیقه ی بعد در آن وقت صبح می رساند تا با همه حال و هوای مریضی اش یک روز تمام وقت ، مرا همراه و همراهی کند و برای خود شادابی و شوق و ذوق زندگی بیآفریند !!  

 

 میگفت : تا قبل از آشنایی ام همیشه و همه حال در صدد خودکشی بوده ! ولی این روزها شوق زندگی با مصاحبت با شما و حرف و حدیث های قشنگتان در او جاری و ساری شده است و حتی صدایت بهیم انرژی غیر قابل کنترلی میدهد و ...

او هیچ نمی داند و نمی دانست روزگار زنوانم را ازم ربوده و استخوانهای کمرم را شکونده ، دیده گانم حال و هوای دیگری داشته و گوش هایم این روزها سخنان ناگفته می شنود ونقطه چین ها ... و نانوشته هایم بیشترتر از نقاشی های نوشته شده ام هست و روزمره گی هایم ز « افسانه » افسانه ای به نقاشی در می آید ...!!!

در حالی که در خیال و ذهن خود همه ی رفتار و کردار و گفتار آن ایام « تو را » به سالهای 1380 الی 1387 که همه روز های و ایام نیمه تعطیل و تعطیل و... بچه های معصوم و مرا می گذاشتی و به بهونه و دروغ های ساختگی و بافتگی می رفتی تا شاید چون « این » که از جنس توست و سرگذشتی چون تو را یدک می کشد و امروز شوی ، فرزندان و نوه های خود را به بهونه های دروغین که خود بیان میدارد رها می کند تا خودش را به قولش از زندان چهار دیواری منزلشان و آدمهای تکراری نجات دهد و مرا بی خبر از دل و جانم به یک اتفاق سردرگمی اش در پی هوشیاری کاملم حسب خواست دلم از خدایم که همه وقت و در همه وضع به درخواستم لبیک گفت در مسیر در خواستم سبز نمود تا شاید به تجربیاتم بافزاید و در آزمایش خود به خودم بیشترتر بشناساند ، فرشته ی نجاتش پندارد ؛ در حالی که من همه ی تو را ، برای سالهای 1380 الی1387 و نهایتاً منتهی به بهمن ماه 1392 در نقاشی امروز به هم جنس تو در خود کاشفم و ندیده ها به دیده ام در آمده و تجربه می کنم ! هرچندتمام هم و غم و تلاشم برگردانش به زندگی اش که بیش از نیم قرن از آن گذشته است و دریافت همه و همه ی مهر و محبت ها در زوایا و گنج همان زندگی و در کنار دختران ، نوه ها و همسرش بوده و هست ، چرا که تجربه بهیم ثابت نموده وجود هرکس به تنهایی محترم و مغتنم است و اگر خودمان به خودمان احترام و عزت نگذاریم و خود را دوست نداشته باشیم از دیگران توقعی نبوده و نیست ، به گمانم این دو موضوع گیری ام از یک طرف مهر و مهرورزی مرا در دل او چند برابر میکند و از طرف دیگر داشتنم را برای خودش ثمره و تقویت روحی و روانی اش میداند.

آنجا ، « تو » ، نهایتاً ما را گذاشتی و رفتی!! « در بهار سال 1387 » و نهایتاً شرعاً و قانوناً در بهمن ماه 1392 خود را از جمع ما کندی!!! و اینجا ، من « این را » حولش میدهم تا برگردد به زندگی اش که سابقه ی پیش تر هم در اینگونه موارد داشته و دارم .

میگفت : میدانم که مرا نمی پسندی و میخواهی از خودت دور کنی و ... اما اجازه میدهی یک سئوال ازت بکنم و بهیم پاسخ بدهی ؟!

اشاره نمودم به دفتر و دسک و جزوه های و مقاله ها و پژوهش های علمی دور برم و گفتم سئوال تو در مورد ایناست و پاسخی ازم نخواهی یافت که من معتقد هستم « ما هیچ اجباری نداشته و نداریم که همه ی راست ها را بگیم ، ولی متعهد هستیم هرآنچه که میگویم دروغ نباشد.» گفت : شما استاد دانشگاه هستید و من بیسواد و در حد و حدود نهضت سواد آموزی خواندن و نوشتن بلدم و ... سئوالم جز این نبود که :

آیا شما استاد دانشگاه هستید ؟!

مصاحبتمون را عوض کردم ، شیر و چای و میوه از قبل تهیه شده را به حال و احوال مریضی اش آوردم و گفتم تا به حال جسارتی بهت ننموده ام و چیزی هم برایت کم نگذاشته ام ، از اون ساندویچ تو راهی بگیر تا رساندنت به شهر و دیار و منزلتان ؛ و حرف و حدیث های نامفهوم و غیرقابل پذیرش به شما هم نگفته ام ، همین بس که همدیگر را متوجه هستیم و ... ؛ تشکر و تقدیر فراوان نمود رضائیت خود را ازم اعلام داشت و حضور مستمر خود را در کنارم داوطلب شد در حالی که صبحانه و ناهار را با هم در منزلمان خورده بودیم و تازه به نماز ظهر و عصر خود قیام نموده بودم و روز جمعه هم به غروب و شبش نزدیک و نزدیک تر می شد ، او خود را برای رفتن به کاشانه و منزلش آماده می نمود با به تاخیر انداختنش برای دقایقی که به قیام داشتن اول وقت نماز مغرب و عشا خود را با وضو نماز ظهر و عصرهم رسانده باشم و سپس به اتفاق ، او را در مسیر رفتن به منزلشان سوار ماشین توراهی با حساب گرایه اش نمودم و من ماندم در پارک شهر تا تماس او که به سلامت شب هنگام رسیده باشد به آشیانه ی که ظاهراً همه در انتظار رسیدنش چون مای دیروز در انتظار رسیدنت دراون سالهای دور و دراز و طویل و طویل تر !! ؛ همه چیز پس از نیم ساعت در انتظارش به تماس رسیدنش بسته شد و به ارمغان شنبه های سال تحصیلی جاری « 1395 » برایم نقاشی گردید .     



پیوندهای روزانه
موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 147591

  • paper | خرید بک لینک | میله
  • کد آهنگابزار وب مستر