تاریخ : پنج‌شنبه 12 مرداد‌ماه سال 1396 | 12:09 ق.ظ | نویسنده : احمد استوار

اون منطقه امن رحم مادر که به ذره ایی آب برای خود ساخته بودیم رهاندیم و از آن پس همیشه

ﺍﺯ ﮔﺮﻣﺎ  نالیدیم و ﻣﻴﻨﺎﻟﻴﻢ  ؛

 ﺍﺯ ﺳﺮﻣﺎ ﻓﺮﺍﺭ کردیم و ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ!

 ﺩﺭﺟﻤﻊ ﺍﺯ ﺷﻠﻮﻏﻲﻛﻼﻓﻪ شدیم و ﻣﻴﺸﻮﻳﻢ

 ﻭ ﺩﺭ ﺧﻠﻮﺕ هم ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ ﺑﻐﺾکردیم و ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ !

ﺗﻤﺎﻡ ﻫﻔﺘﻪ ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺭﻭﺯ ﺗﻌﻄﻴﻞ بودیم و ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻭ

 آﺧﺮ ﻫﻔﺘﻪ ﻫﻢ ﺑﻲ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺗﻘﺼﻴﺮ ﻏﺮﻭﺏ ﺟﻤﻌﻪ گذاشتیم و میگذاریم !

 ﻫﻤﻴﺸﻪ ﺩﺭ ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﻪ ﭘﺎﻳﺎﻥ ﺭﺳﻴﺪﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﻳﻲ  بودیم و یا ﻫﺴﺘﻴﻢ ﻛﻪ  می توانست و یا میتواند ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻴﻤﺎﻥ ﺭﺍ ﺗﺸﻜﻴﻞ دهد و یا بدهد . در ﻣﺪﺭﺳﻪ. . درﺩﺍﻧﺸﮕﺎﻩ . . درﻛﺎﺭ . . ﺣﺘﻲ ﺩﺭ ﺳﻔﺮ ، ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪ اندیشیدیم و ﻣﻲ ﺍﻧﺪﻳﺸﻴﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﻟﺬت بردن ﺍﺯ ﻣﺴﻴــــــﺮ !

 ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﻳﻨﻜﻪ :

 ﺯﻧﺪﮔﻲ ﻫﻤﺎﻥ ﻟﺤﻈﺎﺗﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﺳﺘﻴﻢ ﺑﮕﺬﺭﻧﺪ و گذشت و همین لحظاتی هست که از من و شما و ما میگذرد...


 ب . ن :گذشته ی من گذشت...! حتی می توانم بگویم در گذشت..!و من برایش روز ها و ماه ها سوگواری کرده ام.روز ها برایش سکوت های فراوان کرده ام .خاطراتم را زیر و رو کردم و ای کاش های فراوان گفته ام ولی دیگر بس است...
من به شروعی دیگر می اندیشم و به شروع زندگی ای دیگر...من به دنبال حس ناب تازه شدن هستم.



پیوندهای روزانه
موضوعات وب
آرشیو مطالب
لینک های مفید
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 152810

  • paper | خرید بک لینک | میله
  • کد آهنگابزار وب مستر